انتخاب با خودته. ريسکش زياده ولي...» جوان روي نيمکت پارک تنها بود. چشمانش بسته ، کف دستانش را به هم چسبانده بود و مدام به پيشانيش ميزد «... به نظر من مي ارزه. فقط زود باش، اگه تا فردا بهشون جواب ندي ميرن سراغ يکي ديگه»
گنجشکي لاغر روي چمن ها نُک مي زد. کلاغ از بالاترين شاخه يک درخت به گنجشک نگاه مي کرد. ژنده پوشي در حال کمانچه زدن به جوان نزديک مي شد.
- يا مولا دلم تنگ اومده شيشه دلم اي خدا زير سنگ اومده ...
به محض گشودن پلک ها نگاه جوان به گنجشکي افتاد که در چمن هاي زرد روبه رو در حال تقلا کردن بود. دستش را در جيبش کرد و چند عدد تخمه سياه روي آسفالت ريخت. شلوار رنگ و رو رفته مردي ميان سال جلوي ديدش را گرفت. لرزش صداي خش دار ژنده پوش، از آواي نخراشيده کمانچه اش بيشتر بود:
- درياي غمت سر در گريبون تواَم...
جوان با چشماني بي حالت به مرد ايستاده خيره شد. مرد به او لبخند زد. برگ خشکي از درخت کنار آنها جدا شد، در هوا پيچ و تابي خورد و کنار پاي جوان افتاد. جوان پايش را بالا برد، صداي خُرد شدن برگ لبخند ژنده پوش را مچاله کرد. گنجشک با چند پرش خودش را به ابتداي آسفالت رساند. تخمه هاي سياه زير نور پاييزي مي درخشيدند. جوان گوشي را از جيبش بيرون آورد:
- سلام نصير ... آره انجام مي دم، با تاکسي خودم ... فقط يه چيزي، راستش ... چي؟ من؟ عمت مي ترسه تخم جن! من فقط پولَمو مي خوام... باشه نصفشُ ولي امروز
جوان متوجه پرنده سياهي شد که روبه رويش نشست. سرش را به سمتي ديگر چرخاند، پشت به مردي که با سازش هر لحظه دورتر مي شد
- راستي گفتي چقدره؟ ... دو کيلو ... از اينجا تا تهران ديگه؟ ... باشه فردا ماشينو ميارم جاسازي کنيد. ولي مواظبش باشينا...
حرکت لب هايش متوقف شد. کلاغي را ديد که روي آسفالت در حال بيرون کشيدن و بلعيدن روده هاي گنجشک بود. به طرفش دويد، کلاغ با لاشه گنجشک لاي منقارش به بالاترين شاخه روي درخت برگشت. بالاي پرهاي خوني ايستاده بود، چشمانش را بست و گوشي را در دستانش محکم فشرد. با اينکه ژنده پوش دورتر و دورتر مي شد، طنين کمانچه اش هر لحظه نزديک و نزديک تر مي شد...
- بابا جان چرا چشاتُُ بستي؟ ناسلامتي دو دقيقس که دارم برات ساز مي زنم
چشمانش را باز کرد، روي نيمکت تنها بود. لرزش صداي خش دار مرد از آواي نخراشيده کمانچه اش بيشتر بود. پشت شلوار رنگ و رو رفته مرد، گنجشک در حال جست و خيز و نُک زدن روي چمن ها بود. نگاهش را به صورت مرد دوخت. نور کم رمق پاييزي روي پيشاني برنزه ژنده پوش مي درخشيد. دست در جيبش برد. چند لحظه بعد آستر سفيد و کثيف جيبش را بيرون آورد که تعدادي پوست تخمه به آن چسبيده بود. شانه اش را بالا انداخت و به مرد لبخند زد. ژنده پوش هم خنديد و مسيرش را از سر گرفت:
- يا مولا دلم تنگ اومده ...
گوشي تلفن را بيرون آورد :
- نصير! برو به درک مادر ...
کلاغ غارغارهاي وحشيانه اي سر داد و پريد. 