تبليغاتX
سیاه پوشان عالم را بگویید ...

سیاه پوشان عالم را بگویید ...

سیاه پوش

و خداوند عشق را آفرید

رودها در جاری شدن

و علف ها در سبز شدن معنی پیدا می کنند

کوه ها با قله ها

و دریاها با موج ها زندگی پیدا می کنند

و انسانها

همه انسانها

با عشق فقط با عشق ...

پس بار خدایا بر من رحمی کن

بر من که میدانم ناتوانم رحم کن

باشد که خانه ای نداشته باشم

باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم

باشد که دست و پایی نداشته باشم

اما نباشد ...

هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد

هرگز نباشد

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 12:18  توسط مهدی  | 

 با صداي مادر

                                         خانه آبادان است

   روز شاد و شب شاد

                                       زندگي خندان است

با صداي مادر

                                          خانه باغ روشن

گوشه ، گوشه هر جا

                                        صد چراغ روشن

در صداي مادر

                                        نور دنيا ، دنيا

بي صداي مادر

                                     همه ي دلها تاريك

همه ي دنيا خاموش

                                    همه ي دنيا تاريك

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 23:5  توسط مهدی  | 

انتخاب با خودته. ريسکش زياده ولي...» جوان روي نيمکت پارک تنها بود. چشمانش بسته ، کف دستانش را به هم چسبانده بود و مدام به پيشانيش مي‌زد «... به نظر من مي ارزه. فقط زود باش، اگه تا فردا بهشون جواب ندي ميرن سراغ يکي ديگه»

گنجشکي لاغر روي چمن ها نُک مي زد. کلاغ از بالاترين شاخه يک درخت به گنجشک نگاه مي کرد. ژنده پوشي در حال کمانچه زدن به جوان نزديک مي شد.

- يا مولا دلم تنگ اومده شيشه دلم اي خدا زير سنگ اومده ...

به محض گشودن پلک ها نگاه جوان به گنجشکي افتاد که در چمن هاي زرد روبه رو در حال تقلا کردن بود. دستش را در جيبش کرد و چند عدد تخمه سياه روي آسفالت ريخت. شلوار رنگ و رو رفته مردي ميان سال جلوي ديدش را گرفت. لرزش صداي خش دار ژنده پوش، از آواي نخراشيده کمانچه اش بيشتر بود:

- درياي غمت سر در گريبون تواَم...

جوان با چشماني بي حالت به مرد ايستاده خيره شد. مرد به او لبخند زد. برگ خشکي از درخت کنار آنها جدا شد، در هوا پيچ و تابي خورد و کنار پاي جوان افتاد. جوان پايش را بالا برد، صداي خُرد شدن برگ لبخند ژنده پوش را مچاله کرد. گنجشک با چند پرش خودش را به ابتداي آسفالت رساند. تخمه هاي سياه زير نور پاييزي مي درخشيدند. جوان گوشي را از جيبش بيرون آورد:

- سلام نصير ... آره انجام مي دم، با تاکسي خودم ... فقط يه چيزي، راستش ... چي؟ من؟ عمت مي ترسه تخم جن! من فقط پولَمو مي خوام... باشه نصفشُ ولي امروز

جوان متوجه پرنده سياهي شد که روبه رويش نشست. سرش را به سمتي ديگر چرخاند، پشت به مردي که با سازش هر لحظه دورتر مي شد

- راستي گفتي چقدره؟ ... دو کيلو ... از اينجا تا تهران ديگه؟ ... باشه فردا ماشينو ميارم جاسازي کنيد. ولي مواظبش باشينا...

حرکت لب هايش متوقف شد. کلاغي را ديد که روي آسفالت در حال بيرون کشيدن و بلعيدن روده هاي گنجشک بود. به طرفش دويد، کلاغ با لاشه گنجشک لاي منقارش به بالاترين شاخه روي درخت برگشت. بالاي پرهاي خوني ايستاده بود، چشمانش را بست و گوشي را در دستانش محکم فشرد. با اينکه ژنده پوش دورتر و دورتر مي شد، طنين کمانچه اش هر لحظه نزديک و نزديک تر مي شد...

- بابا جان چرا چشاتُُ بستي؟ ناسلامتي دو دقيقس که دارم برات ساز مي زنم

چشمانش را باز کرد، روي نيمکت تنها بود. لرزش صداي خش دار مرد از آواي نخراشيده کمانچه اش بيشتر بود. پشت شلوار رنگ و رو رفته مرد، گنجشک در حال جست و خيز و نُک زدن روي چمن ها بود. نگاهش را به صورت مرد دوخت. نور کم رمق پاييزي روي پيشاني برنزه ژنده پوش مي درخشيد. دست در جيبش برد. چند لحظه بعد آستر سفيد و کثيف جيبش را بيرون آورد که تعدادي پوست تخمه به آن چسبيده بود. شانه اش را بالا انداخت و به مرد لبخند زد. ژنده پوش هم خنديد و مسيرش را از سر گرفت:

- يا مولا دلم تنگ اومده ...

گوشي تلفن را بيرون آورد :

- نصير! برو به درک مادر ...

کلاغ غارغارهاي وحشيانه اي سر داد و پريد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 23:4  توسط مهدی  | 

نيايش از زمونه يك دل بود و يك لونه

كه توش ترانه باشه موندن بهونه باشه

غصه براش شيرين بود

چون عشقش بهترين بود

عشقش پر از خدا بود

صداش بي انتها بود

اتل متل يه قصه بي غم و درد و غصه

قصه اي كه هنوزم تو گقتنش مي سوزم

سياه پوش مثل سنگه

با غصه هاش مي جنگه

مي جنگه تا هميشه قصه تموم نميشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 23:4  توسط مهدی  | 

قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر.

قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد

همان که گاهی می شکند

گاهی می گیرد و گاهی می سوزد

گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه

و گاهی هم از دست می رود...


با این دل است که عاشق می شویم

با این دل است که دعا می کنیم

با همین دل است که نفرین می کنیم

و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...



اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.

این قلب اما در سینه جا نمی شود

و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد

این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد

سیاه و سنگ هم نمی شود

از دست هم نمی رود



زلال است و جاری

مثل رود و نسیم

و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند

بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد


این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند

وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد

وقتی تو می رنجی او می بخشد...


این قلب کار خودش را می کند

نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت

نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی



و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند

به خاطر قلب دیگرشان

به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 23:2  توسط مهدی  | 

خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري صبح بلند شي وببيني که ديگه دوستش نداري ....خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي آشتي بي وفا شه اون کسي که جونتوواسش گذاشتي ....خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برفامي سوزونه گاهي قلب وزهر تلخ بعضي حرفا  ...خيلي سخته اون کسي که اومدوکردت ديوونه هوساش وقتي تموم شد بگه پيشت نمي مونه...خيلي سخته اگه عمر جادوي شعرت تموم شه نکنه چيزي که ريختي پاي عشق اون حروم شه ...خيلي سخته اون کسيکه گفت واسه چشمات مي ميره بره وديگه سراغي ازتوونگات نگيره ....خيلي سخته نکنه يه روز ندامت راه تلخ آخرت شه ...خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفرشه تازه فرداي همون روزدوست عاشقش خبر شه ...خيلي سخته که دلي روبا نگات دزديده باشي وسط راه اما ازعشق،يه کمي ترسيده باشي ...خيلي سخته که بدونه واسه چيزي نگراني ازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟...خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جداشي ...خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اونو ببينه ...خيلي سخته که ببينيش توي يک فصل طلاييکاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفاييخيلي سخته که ببيني کسي عاشقيش دروغه چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه ...خيلي سخته واسه اون بشکنه يه روز غرورت اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت ...خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت ...خيلي سخته که دل تو نکنه قصد تلافي تا که بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي ...خيلي سخته اونکه ديروز واسش يه رويا بودياز يادش رفته که واسش تو تموم دنيا بود...يخيلي سخته بري يکشب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشددوباره خيلي سخته که من وتو هميشه باهم بمونيم

انقدرعاشق که ندونن ديوونه کدوممونيم

 

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 23:0  توسط مهدی  | 

بر لب جويي و در کنار کسي که دوستش داشتم نشسته بودم.کف دستش را در جوي فرو برد و آن را بيرون آورده و به من نشان داد و گفت:آبي که کف دستم جاي گرفته ميبيني؟اين نشانه عشق من است!

و به راستي چنين بود...ماداميکه دستانمان را با دقت باز نگه داريم آب در کف دستها باقي ميماند.اما اگر انگشتانمان را سفت و سخت به هم بچسبانيم و و سعي کنيم که آبها را به اجبار در دستهايمان نگه داريم يک قطره آب هم در کف دستهايمان باقي نمي ماند.

اينست بزرگترين اشتباهي که مردم در هنگام عاشق شدن مرتکب ميشوند...آنها ميخواهند عشق را به اجبار حفظ کنند...به او امر کنند ...از او انتظار دارند...او را محدود ميکنن...

بدينگونه است که عشقشان همچون همان آبها با کوچکترين تکاني از بين ميرود و نابود ميشود...

عشق بايد آزاد باشد ...شما نميتوانيد طبيعت عشق را تغيير دهيد...

اگر کسي را دوست داريد اجازه بدهيد آزاد باشد...او را زنداني افکار و عقايد خود نکنيد...

بدهيد اما انتظار گرفتن نداشته باشيد....

متقاعد کنيد اما امر نکنيد...

حفظ کنيد اما اسير نکنيد...

خواهش کنيد اما دستور ندهيد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 23:0  توسط مهدی  | 

 
روزي من از مرزهاي سياه عبور خواهم کرد و مرزبانان تحجر را به استهزاء خواهم نشست.
روزي مواج موهايم را به دست نسيم خواهم سپرد و آزادي را تنفس خواهم کرد.
روزي کودکم را بدون مزد شير به آغوش خواهم کشيد وهراسي ازغارت او نخواهم داشت.
روزي ازنردبان ترقي بالا خواهم رفت و از ابرهاي ممنوعه نيز گذر خواهم کرد.
روزي طناب دار توحش را پاره خواهم ساخت واشتباه کودک نه ساله را کودکانه پاسخ خواهم داد.
روزي زياده‌خواه هوس را وادار خواهم کرد تا در مقابل يگانه عشق زانو زند.
روزي فرشتگان دربند رانجات خواهم داد تادرتمام دنيا پروازکنند و عشق را پراکنده سازند.
روزي از پرداخت غرامت، به خاطر بخشيدن سيب سرخ شعور و روشني و نور به آدم? سربازخواهم زد.
روزي انديشه پريدن را به تمام کرم‌هاي پيله باف ياد خواهم داد.
روزي از درون خلوت تاريخي سکوت خويش دوست داشتن را مشق مي‌کنم ،عشق را مي‌نويسم، ايثار را حفظ مي‌کنم، کودک را تمرين مي‌کنم، مادر را طرح مي‌ريزم، زن را هجي مي‌کنم، برابري را ترسيم مي‌کنم و رهايي را فرياد مي‌زنم.
روزي پري‌هاي هفده ساله قرباني را از چاله‌هاي پر ازسنگ حماقت بيرون مي‌آورم، زخم‌هاي صورت‌هاي سپيدشان را مرهم مي‌گذارم و به جاي چگونه مردن، چگونه زيستن را به آنها مي‌آموزم.
روزي با دو چشم مطمئن خويش کوران را از کوره راه‌هاي خشک تعصب عبور مي‌دهم و به روشنايي انديشه و خرد مي‌رسانم، تا شهادت دهند که دو چشم‌ براي ديدن حقيقت کافي است.
روزي بنچاق دزديده شده جهان را از حاکميت زور خواهم گرفت و آنرا با همه موجودات جهان شريک خواهم شد. 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 22:59  توسط مهدی  |